تمام زندگی من
!یکم توضیحش سخته
یعنی نصف پست نزدنام تقصیر این پرشینه ها! هر سری میام بنویسم، میگه عنوان مطلبت چیه! یا به قول قدیما! پیریوت (Privet)..! تا حالا انقدر دقت نکرده بودم که چقدر محدودم! آخیش! کلی دوست داشتم زودتر از اینا پست بزنم ولی نشد، هی کار پیش میومد و اینا! این یکی دو روز سابقم که گزوین بودیم، نشد بیام! کلا دیگه! پ.ن: 1- من چرا اینجوری شدم!!؟ :دی! هرچقدر سعی کردم نوشتنم مثل سابق نیست! شما ببخشین! درست میشه حالا! 2- زهرا میگه تو قزوین با یکی دو ملیون میشه خونه رهن کرد..! زندگی سخت هم نیستا! تهرانیای اهل صفا! بیاین دست جمعی فرار کنیم استان بقلی! دلم نشستن روی چمن های کوه رو میخواد
باو ولمون کن! عنوان چی چیه!
سلام!
روزگاری شده ها!
بذار کامل بنویسم! خودم دلم برای طومارهام تنگ شده!
میومدین میگفتین قصه ی حسین کرد شبستری رو مینوشتی ، کوتاه تر بود! جدا این قصه رو کی شنیده تاحالا؟ ما هم یعنی از قدیما رمان نویس و داستان نویس داشتیم!؟
خدا داند!
بگذریم!
دیگه سن ما از قصه گفتن و اینا گذشــــــته!
دیگه از وب و وبلاگ بازی هم گذشته، ولی چه میشه کرد! لامصب این دلبستگیه،نمیذاره به طور کامل از اینجا ببریم و بریم...!
نه باو! به خاطر این چند روز نیستش..!
این چند روز؟؟
نمیدونم! هرکی تو این مدت یاهو اومده، بهش گفتم!
چند روزیه که داداشم رفته عتبات، در واقع خدا میدونه که واقعا رفته یا نه! ولی خب! یه 2هفته ای نیست! و قرار شده من به جای هادی، داداشم، توی مغازه وایسم!
که اخراج نشود البته!
من که روحیم به مغازه دار و کلاه برداری هاش نمیخوره! ولی خب! اجبارا وایسادم اینجا! البته اینم اضافه کنم که فقط مغازه ام! و دارم کارهای همیشگیم رو میکنم!
که الانی که توی مغازه هستم و کامپیوتر و اینترنت دم دستم هست، زندگیم اصلا به هم نخورده.. البته یکم .....
....
....
....
نمیدونم! یکم خلا هایی احساس میشه ها!
مثلا درسی، فکری ، و یکمی احساسی.. ولی خب! در مقابل این خستگی ای که به تن آدم میمونه، چیزی نیستن...!
هی بابا!
خسته کنندست مغازه داری هم ها!
میشینی و میشینی، و باز هم میشینی!
تا اینکه مشتری بیاد توی مغازه، بپرسه، فلان چیز رو دارین؟ بگیم نه و بره!
و این سیکل، تا مشتری بعدی ادامه پیدا میکنه!
هه هه! حالا مثلا تخمه و چایی و شوکول و از این چیزا هست که آدم حوصله اش سر نره! اگه اینا هم نبودن که شدیدا کشنده میشد این کار!
ولی محیطش رو دوست دارم!
توی یه پاساژیم، با مشتری های هم محلی خودش..شلوغ که!
اصلا نیست! الان ساعت پنج و نیمه مثلا و جز فروشنده ها، هیچکس نیست! (جدا من موندم اینجا هم جا شدش که داداشم اومد توش کار کنه!!؟)
خدا رو شکر! مغازه ی ما هم چنان تبلیغاتی براش نشد و کماکان سوت و کوره و من راحت ترم! درصدی که میگیرم هم فدای سرشون، ما نمیخوایم!
ولی اگه بدن، ناراحتشون نمیکنیم!:دی!
اینجا مشتری زیادی نیست، یعنی درواقع مشتری نیست! فقط یه مشت کاسب ِ ناکاسب ریختن توش که وقتی بیکار میشن، میرن از همدیگه خرید میکنن!!
جنس های جدید میگیرن و دوباره به همدیگه میفروشن!:دی!
البته یه دوست هم اینجا پیدا کردما!
اسمش امیره، نمیدونم چند سالشه ولی ابتدایی میره! :دی!
از این بچه های بامزه، با ادب و شیطونه،با موهای بور تقریبا بلند و کلا یه قیافه ی خاص که همش داره میخنده!! من که کلی دوسش دارم! مرتب هم بهم سر میزنه و برام DVDهای مختلف میاره که اینجا حوصلم سر نره!:دی!
بهم میگه تو مخی!
نمیدونم! بقیه میگن خب! به من چه!:دی! همش گوشیش که هیچ جا درست نمیشد و موبایلی ها ازش ناامید شده بودن،رو من درست کردم
بگذریم حالا!
ساعت ده دقیقه به شیش شد...
چرا این انتظار تموم نمیشه!؟
زود ساعت نه و نیم شه ببندیم بریم دیگه!:دی!
جدا مغازه داری هم عرضه و پشت کار و از اون دوتا بیشتر ، حوصله میخواد ها!!
قدیما میدیدیم پیر مرد مغازه دار ها بداخلاقند ها! نگو بخاطر این بوده!
نتچ نتچ نتچ!
الان یکی با بچه اش اومده بود شارژ بگیره، دخترش هنوز دو سه سالش نشده بود، ولی عینک زده بود... طفلی بزرگ شه چی میکشه..!
کلا همین دیگه!
مغازه داری شغلیست بس حوصله سر بر!
میگن کار آزاد خوبه، نمیدونم! شاید خوب باشه! ولی اگه مثل این میخواد باشه،شدیدا مزخرفه....!
بازم من و لپتاپ و این اتاق! البته اتاق که D: ...
همون من و لپتاپ!:دی!
هه هه هه!
حالا هرکی ندونه، فکر میکنه هر روز وبمم! :دی!
بگذریم حالا!
جای همتون ... خب خالی که نبود، خودمونم به زور جا شده بودیم! ولی خب!
هی هی!
یکم خجالت میکشم بگم! اولین سفر مجردیم به یه شهر دیگه بود.رفته بودیم خونه دانشجویی ماث، یکی دو روزی بمونیم. خیلی از قزوین خوشم اومد، یه نسخه ی کوچیک پاک نویس شده از تهران بود! البته با میزبانی توپی که به عمل اومد که جای تشکر داره!
خیلی برام جالب بود، راحت میشد از این طرفش تا اون طرفش رو پیاده راه رفت. فضای سبز زیاد، بازار بزرگ و خیابون های خلوت! هی هی! ماکسیمم طول ترافیکی که اونجا دیدم، پنج تا ماشین بود!
البت اینم بگم! یه ساعت،کادوی تولدم، هم گرفتم! (خب قسمت نشده بود بگیرمش!) که خودش خیلی بیشتر باعث شدش بهم خوش بگذره:دی! کلی شبیه ساعت mega mindئه! 
بسی بامزست برام!
هه هه!
کلا کیف داد دیگه! مخصوصا اینکه کارت یکی از بچه ها رو هم عابر بانک ایستگاه اتوبوس خورد:دی!
کلی خوش گذشت!
همین!
____________________________________________________________________
3- با خط ویژه ی اتوبوس داشتیم میومدیم بالا، طرف تجریش.. قشنگ یک ربع، الی بیست دقیقه از کنار ماشین هایی همینطور رد میشدیم که سپر به سپر، چسبیده بودن به هم..! (حساب کنین! اگه هر سه چهار ثانیه، از بقل دو ردیفه 3 تایی از ماشین ها رد میشدیم، بیست دقیقش میشه چندتا ماشین!)
4- میگن : صبر!
یه باد خنک میخواد
پر از اکسیژن و بوی خوش
دلم یه خنده ی از ته دل میخواد
دلم یه لیوان بزرگ آب زرشک میخواد
دلم یه دوست واقعی میخواد (آی!سوء برداشت ممنوع!)(پسر)
دلم یه خونواده ی آروم میخواد
دلم یه خواب خوش میخواد
دلم آسمون آبی میخواد
دلم راه رفتن زیر برف میخواد
تو یه شب آروم و ساکت
و صدای خرف خرف،کوبیده شدن برف زیر بوتم میخواد
دلم یه امام زاده ی خلوت میخواد
دلم ... خدا رو میخواد
جدا گفتن آخریه سخت تر و خوش مزه تر از بقیه بود
:ادامه مطلب:
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |






